...
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^مطلب رمز دار : داستان من - قسمت هشتم: "اجباری ..."
مطلب رمز دار : داستان من - قسمت هفتم: "دارم میرم ..."
مطلب رمز دار : پاورقی ...
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^کمی شرح ...!!!
سلام سلام 100 تا سلام 
خان دایی رو یادته؟
نمی دونم جُنگ 77 بود؟ 78 بود؟ بچه بودیم (نه اینکه بزرگ شدیم الان...)
خب داستان من هم کم کم داره به آخراش می رسه ... البته به مرگ نرسیده ها ... ولی خب از همون اول که تصمیم به نوشتن گرفتم ... زمان داستان رو تا پاییز 88 در نظر گرفتم ... یعنی این داستان فقط تا پاییز 88 از من حرف می زنه ... دیگه بقیه اش رو شاید وقتی که یه شکم زاییدم یا شاید اون زمانی بنویسم که 50 سالم شده و هنوز ازدواج نکردم ... شاید هم توی سن 60 سالگی (اگه تا اون موقع زنده موندم) به مناسبت جشن تولد 60 سالگیم برای نوه هام تعریف کردم 
و اما ...
تا فردا یا چند شب دیگه سعی می کنم آخرین قسمت داستان من، که همون قسمت هفتم هست رو آپدیت کنم ...
از اون اول که شروع به نوشتن کردم ... پیش خودم می گفتم که قسمت آخر این داستان که شاید خیلی هم مضخرف بود، رو بیشتر از همه ی قسمت هاش دوست دارم ...
در ضمن می خواستم اینو بگم که: شما وقتی که Comment یا نظرتون رو می نویسین، من شاید یکی دو روز بعدش بخونم، و مطمئن باشید که برای هر نظر یک پاسخ می نویسم ... حتی شده یه کلمه، هم جوابتون رو می دم (حالا انگار کی هستش که بخواد جواب بده) ... پس مطمئن باشید که جواب COMMENT تون بعد از یکی دو روز یا شاید هم همون روز توی همون قسمتی که نظرتون رو نوشتید، و زیر نظر خودتون پاسخش رو می نویسم ...
در ضمن Comment های شما وقتی توی صفحه ی نظرات نشون داده میشه که من بخونمشون ... پس فکر نکنید که نرسیده ... 
اینو گفتم، چون شاید خیلی هاتون، همین که قسمت آخر رو خوندین و نظرتون رو دادین، دیگه پاتونو تو این وبلاگ نذارین ...
شاید بعد از تموم شدن داستان من با نوشتن یه چیز دیگه و یه جور دیگه سرمو گرم کنم ...
شاید مثل خاطراتی که دوستش داشتم و فرصت نشد توی داستان من بازگوشون کنم مثل اون شب که وحید چشماش زرد شده بود و باید می رفت WC و نگه نمی داشتم تا پیاده بشه ... مثل اون شب با پای پیاده از شرق به غرب ... مثل بد موقع رسیدنای مامور کلانتری ... مثل هزار خاطره ی دیگه ...
شاید هم دیگه پیدام نشد ...
در کل خیلی خیلی از اینکه با من بودین و از قسمت اول منو تشویق کردین به نوشتن و بهم انگیزه ی بیشتری دادین ...
در ضمن، باید از ماندانا که کمک زیادی توی بهتر نوشتن این داستان و مخصوصاً ادامه دادن تا اینجای داستان، تشکر کنم ... حتی کمک هایی کرده که خودش خبر نداره ... ازت ممنونم ...

با هزار تومن ... هزار تومن ...!
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^مطلب رمز دار : داستان من - قسمت ششم: "گنگ"
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^توجیه ...
سلام
خوبین؟
الهی که هر جا هستین خوب و خوش و سرحال و سلامت و سلامت و سلامت باشین ... آمین
خب ... از اینکه هنوز قسمت ششم رو ننوشتم می گم:
هنوز داستان من تموم نشده ... هنوز مونده چیزای بیشتری که خیلی دوست داشتم بگم ...
ولی یکی که نمی گم کی بود ... و اینو می دونم که هیچ قصدی نداشت ... دقیقاً همون روزی که می خواستم اولین جملات قسمت ششم رو بنویسم بهم اس ام اس داد و چیزی رو که منتظرش نبودم رو گفت ...
نگفت ننویس ...
ولی من برای نوشتن سرد شدم ... نمی دونم چرا ... ولی سرد شدم ...
جالب اینجاس که کسی هم نگفت بنویس ... چرا یه نفر گفت، گفت تنبلی نکن ...
من این چیزا رو برای خودم نوشتم ... اصلا هم مهم نیست کسی اونارو نخونه ...
ولی توقع این همه مرام و معرفت رو هم از شما نداشتم ...
موفق باشید ... دوست داشتنی باشید ...
تبلیغات

مدیر وبلاگ : 